دنیایم را آدم ها برداشته اند
همه جا را گشته ام
نگاهم
گره می خورد توی آینه
جیب سمت چپ پیرهنم تیر میکشد
و هنـــــــــــــــــــوز
دنیایم را آدمها برداشته اند
می گردم
.
.
.
تمام ذهن اتاق ها
قابهای قدیمی
و این چند سالگی ِ صورتی مبهم
.
.
.
که باز دلم برای دنیا شور می زند
یکی از درهای نیمه باز
جیــــــــــــــر جــــــــــــار
زوزه می کشد
مهره های زنگ زده ی نگاهم
روبه روی طاقچه
جیغ می کشند
تازه یادم می افتد
...
مادرم
عــصـــری
گفته بود
چشــمهــــایت را
از لب طاقچه
بــــــــــر خواهد داشـــــــــت
...