تبليغاتX
دلم که بگیرد ...


چشمهایم دو ماهی کوچک

چشمهایت عجیب اقیانـوس

تا نگاهم نمی کنـی طـوفان

تا نگاهم نمی کنی کابــوس

 

ناگهــان پیـــر می شوم مثل

قصّه ای از زمان دقیانـوس

"باز باران ِ" خاطراتـــم را

می دهم دست آخرین فانوس

 

 

قصّه از چشم تو شروع شد و

قصّه از یک ستاره در مشتم

تا رسیــدم به آســمــان دلــت

 ذرّه ذرّه  ستـــاره را کــشـتم

 

پشت کردی و ابر شد،از من

جسدی مانـده بود بر پشــتــم

روی هر شیشه ی مــه آلوده

"بــاز بــاران" کشـید انگشـتم

 

 

باز باران که با ترانه ی خود

روی این بغــض ها شده آوار

چشــمــهایم دوبـاره تقدیـمـت

خسته ام آسـمان، بگیــر و ببار

 

 

بــــاز هــم اوّل هـمان راهــم

بی پر و با ل تـر ز پـیش انگار

همــه ی آسـمان بــرای خـودت

سهم من را از ایـن قـفس بردار

 

 

                 *

 

چشمهایم غریبه ای که هنوز ...

چشمهـایت عجـیب گـیــراتــر

پشت این شیشه ها جهانم سوخت

مـثــل آتـش که زیـــر خـاکـسـتـر

 

 


جمعه بیست و دوم آذر 1387
.:. دست نويس شده توسط .:. مريم بهروزي
 لينك مطلب   
rosette