با چشمهای خط کشی شده ات
پیاده
از پیکر نیمه عریان خیابان
.
.
.
می گذری
نه !
منتظر چراغ سبز ماندن
قانون سوم نیوتن را نقض می کند
و درست در پست -مدرن ترین لحظه
یادت می آید که خیابان یک طرفه است
ظهرهای این شهر
دکل های برق هم
از بخت تو بلـــــــــــــــــند تر می شوند
سایه ات را بردار
فایده ای ندارد !
نورها نرسیده به چشمهایت
.
.
.
می شکنند
...
با شروع چشمهات
خدا پشت آنها اسیر شد
و از آن به بعد
کار خلقت
هنوز
لَنگِ یک پلک زدن مانده است
که شاید
از چشمم بیفتی* و.......
خدا آزاد شود
..........
*تصویر" پلک زدن و از چشم افتادن " از یکی از ابیات غزلی از دوست شاعرم ، محسن کریمی ، گرفته شده است:
"می خواهی از سر واکنی من را خیالی نیـست
زيبا ترين پلكي بزن بي زحمت .... افتادم..."