روی زانوی پنجره نشسته ام
طناب را دور گردن سایه ام محکم می کنم
آسمان که کش و قوس می آید،
از حنجره ام زنی زاده می شود
که با لهجه ی اسانسهای فرانسوی حرف نمی زند
زنی که گونه هایش آبستن باغهای نارنج است
و نگاهش...
جمجمه ی آسمان خراشها
روی نگاهم پارازیت می اندازند
پاهای پنجره درد می کند
و زمین
هنوز دارد
دور خودش چرخ می خورد
...
الــــــو ...، الـــــــو...،
الـــو، ســـلام، کجـایـــیــد؟ مُردم از تردید
نهـــاد حــادثــه طـــی شـد، خـبر نیاوردید!
غروب جمعه این شهر شکل طاعـون است
مـگـر قــرار نــشــد با طـبـیـب برگــردیــد؟
زمــان بـسامد تـلخی ست بی شما و رسوب
گرفــتـه بـاز گـلـوی خطوط غرب و جنوب
نـیــامـدیـد شــبـان را شـغــالـهــا خــوردنــد
هـنوز فصل عروسک نشسته رو به غروب
از ایــن سـتــاره ی سـنگی شما خبر دارید !
تفــنــــگ کلّ الـــفـــبــا شدَسـت ، می دانید !
دوبــاره پــیــــرهــن آســمــان کــه بی تـنتان
از انـتـظــار زمـیــن گـیـــــر شد ، نمی آیـید؟
الــــــو...،
الـــو، صـــدای شـــما را پـــرنــده هـا دارنـد
و ایـــن خـطــوط هوســبــاز هـی گـرفـتارنـد
کـــدام قــوس قــزح بـاز پـشـت خطّ شماست؟
دلـــم گرفـــته ، آیـــنه ها هم که بر نمی دارند
الـــــو، ســـــلام ، کجایـــیـد ؟مُردم از تردیـد
مـگــر قــــرار نـشــد زودِ زود بـرگــردیـــد؟