توی این سلولها
حتّی فاصله ها هم
همه زنجیری اند
وقتی
آزادی تصویر نیــمه عـریان زنــیــست
در نیمه شبهای یک فنجان قهوه ی ترک
زنی که قرنهاست
پیراهنش را با تخفیفی ۳۷درصدی
به عطرهای شور روسی فروخته اند
و او
سرش هــنــــــــــــوز گرم فالـــی ست
که در آن
بهــشـت را
لا به لای یک مشت لبخند عــــربی
پاپیون زده
تحویل مردش می دهند
در دروازه های بغداد و قانا
مردی که هــنـــــــــــوز نمی داند
خیلی وقت است
دارهای قالی
طناب داری شده
که روی گردنش
طعم پوتــیــن های همسایه را می گیرند
و او هــــنـــــــــوز
دلخوش است
به اینکه چقدر خوب شد
انگشتهایش به۳۷ تا نمی رسند
...