تبليغاتX
دلم که بگیرد ...


 

کافور به کافور

چشمهایت را ورق می زنم

نگاه که می کنم

تمام صفحات شهر

صفحه ی آخر است

آسمان روی دستهایم آماس کرده .

این بار ایستگاه باید بدود

تا از ترن عبور کند.

 

از پلکهای تو خودم را بالا می کشم

پلک آخر را که تــــــــــار می زنی

رقص می شوم توی دستهات

 

چمدانها سر می کوبند به این پیله آجری

کوپه ها شکلک در می آورند

اشکها بی شرمانه برهنه می شوند

سایه ها دهن کجی اَم می کنند.

 

چشمهایم را ورق می زنم

پلکهایم بوی مزارع سوخته می دهند

روسری اَم را که به ایستگاه گره می زنم

گیسهایم برای صندلی ها قصّه می بافند :

یکی بود،

یکی ...

- نه اینکه نباشد-

یکی کم بود

.

.

.

و باز اشکها...

ایستگاه می دود

پلکهای شهر بوی بادام تلخ می گیرند

...

 

 

 


پنجشنبه هفدهم آبان 1386
.:. دست نويس شده توسط .:. مريم بهروزي
 لينك مطلب   
rosette


 

به گور بسپاریدم،

توی شهری که در آن حتّی گنجشکها هم

فلسفه ی مارکس و هگل را از برند

توی چشمهای شور

 و نگاه های حسود مترسکها

توی دفتر نقاشیِ پسرِ همسایه،

به گور بسپاریدم ،

توی این شهری که همه ی عاشقانه هایش

به مــــــــــــن ختم می شوند

و جایی برای اشکهایم نمانده،

اینجا که همه ی صندلیهای پارک خائنند.

 

*

گور من همین جا کنده شده

جایی که صدای پای ارّابه ها

خواب های کاه گلییَم را تعبیر می کنند،

همین جا،

کنار تخت فرعون ،

پشت پلک مردمی که

همه ســـیــــــــنـــــــا را می شناسند

ولی حرفهایشان طعم اهرام ثلاثه میدهد

 

*

گور من همین جاست،

جایی که کاباره ها

و دیسکوهایش

نماز آیات می خوانند

و بابا نوئل هایش

روزه ی سکوت می گیرند،

اینجا که ازمترو هایش

بوی تند متارکه می آید

و بچه های بی پدر

توی شهرِبازیهایش سیگار برگ می فروشند.

 

گور من همین جاست،

کنار ودکا فروشی ها

و روسپی خانه هایی

که رمضان ها بیشتر کاسبند.

 

*

گور من همین جا کنده شده

توی سطر سطر شعری

که نمی دانم

 باد کجا می بردش

این بار ...!

 

این جا،

درست همین جا

به گور بسپاریدم

... 

 

 

 


چهارشنبه نهم آبان 1386
.:. دست نويس شده توسط .:. مريم بهروزي
 لينك مطلب   
rosette