هيچ وقت نپرسيدم " چرا؟ "
حتي آنگاه كه روزي سه بار
آينه را به پاي ديوارها سنگسار مي كردند و من ،
هر روز صبح با صداي شلاق خوردن عشيره ام
از خواب بيدار مي شدم.
آنگاه كه پستانكم را به زور به دست راستم دادند
كه مبادا چپي شوم
و
صلواتي تفنگ هاي چوبي و گاز خردل
به بچه هاي همبازيم ميدادند.
آنگاه كه شبها صخره صخره بيستون را
كافور زده در بشقاب شاممان مي گذاشتند،
و بعد تا صبح لالاييِ
" خدا خواست !خدا نخواست! "
به گوشمان مي خواندند.
حتي آنگاه كه تمام ماهي ها سربريده مي شدند
تا با پولكشان آسمان پر از ستاره خوني شود.
و بعد كه دفتر مشق هاي انجيليم
هزار هزار فروخته مي شد،
كه خوراك آتش خودسوزيِ
بيوه هاي شهر شود،
باز هم نپرسيدم " چرا؟ "
حتي زماني كه پسر همسايه
طرح ساده نگاه 14 ساله ام را به روي بوم
شبيه اندام روسپيان مي كشيد ،
آنگاه كه تمام تاكستانها
از ترس شراب شدن سوزانده شدند،
و حتي آنگاه كه پاسبان ها
تمامي شعر هايم را
در گورهاي دسته جمعي
مدفون كردند و آرام
در گوششان زمزمه كردند:
" ش ش ش ! "
باز هم نپرسيدم " چرا؟ "
با رژلب هاي 24 ساعته و خط چشم هاي
ضد آب بزك مي كنند
تا به جاي هزاران هزار ساله بودن
كمتر از 30 ساله به نظر بيايد،
مدام از خودم مي پرسم :
" چرا"
Far away
Along with the cavalcades of sun
Traveled I to the sunset
What a tiny world!
East and west so close their ways!
Earth and moon far only two days .
But me and you, how separated we are,
So far, far away, that even the theurgist love
Assembles us in no way
Ooooh!
بهروزي-مارالاني
دور
من پا به پاي موكب خورشيد
يك روز تا غروب سفر كردم
دنيا چه كوچك است!
وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه .
اما من و تو دور
آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه
آه !
مشيري